تبليغاتX
نسل سوخته

اين روزها اصلا حس و حال نوشتن را ندارم،از همه چيز و همه كس خسته شدم،10 سال پيش در چنين روزي با بچه هاي دانشكده و رفيق فابريك ها قرارگذاشتيم كه 10 سال ديگه يعني 8/8/88ساعت 8 صبح در حافظيه شيراز يعني همون جايي كه درس مي خونديم،دور هم جمع شيم تا ببينيم گذر زمان چه بلايي سرمون آورده،اما من كه فكر نكنم برم،اصلا فكر نكنم حتي يه نفرهم بياد،نمي دونم چي به سر ما جوونا اومده كه حتي حس و حال تفريح و مسافرت را هم نداريم.

وقتي نگاه ميكنم ميبينم كه زيادم بي ربط نيست كه اين حق و به خودمون بديم كه از همه چيز و همه كس خسته باشيم.

آخه داستان زندگي ما نسل سومي ها خيلي خيلي قشنگه

اي كاش يه نويسنده يا شاعر پيدا ميشد كه اين داستان و بنويسه!!!!!

كجايي فردوسي بزرگ كه اين داستان و به نظم در آوري؟يا كجايي كوروش كبير كه سرنوشت ما رو عوض كني؟

كجايي آريوبرزن كه از ما در مقابل بيگانگان حمايت كني؟يا كجايي داريوش بزرگ كه قلمرو ما رو حفظ كني؟

كجايي انوشيروان عادل كه عدالت رو بين ما برقرار كني؟يا كجايي اهورامزدا كه دعاهاي ما رو اجابت كني؟

خيلي ها هستند كه اين داستان و اون جوري كه دلشون خواسته نوشتند اما من ميخوام يه بار ديگه اونو اون جوري كه هست بنويسم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:30  توسط رولی  | 

بذارد داستانمو با اين جمله شروع كنم:تا بد نباشه خوب معني نميده،تا زشت نباشه زيبا معني نميده،تا ناراحتي نباشه خوشحالي معني نميده،تا دروغ نباشه راست معني نميده،تا فقير نباشه غني معني نميده،تا گرسنگي نباشه سيري معني نميده و هزاران چيز متضاد ديگر.......

آري فلسفه وجودي اين دنيا همين تضادهاست.

حالا اگه جزو آدماي بد هستي؟اينجوري خودتو توجيه كن:اگه من نباشم خوب معني نميده

اگه دروغگو هستي،بگو:اگه من نباشم راستي معني نميده؟

اگه فقيري؟،بگو:اگه من نباشم غني معني نميده؟و..........

اما من خوب ميدونم كه درد ما اين چيزها نيست؟

درد ما انرژي هسته اي نيست؟درد ما جراحي اقتصادي نيست؟درد ما فلسطين و لبنان نيست؟درد ما بسته پيشنهادي نيست؟درد ما تحريم و وتو چين و روسيه نيست؟

درد ما فقط در يه كلمه خلاصه ميشه:ميخواهم زنده بمانم،دقت كن،دقت كن،گفتم زنده بمانم نه زندگي كنم؟؟!!!

از همان روز اول كه از مادر زاده شديم بدبختي با ما همراه شد:

روزهايي كه بايد رسيدگي ميشديم،نشديم.چون اوضاع مملكت به هم ريخته بود.انقلاب شده بود.اينجا بچه انقلاب لقب گرفتيم.

روزهايي كه بايد بازي و شيطنت ميكرديم،در هول و هراس جنگ بوديم،اينجا بچه جنگ لقب گرفتيم.

روزهايي كه بايد به مدرسه ميرفتيم،نرفتيم چون همه جا ويرانه بود؟اينجا بچه صبر لقب گرفتيم.

روزهايي كه بايد به راحتي وارد دانشگاه ميشديم،نشديم.اينجا پشت كنكوري لقب گرفتيم.

روزهايي كه بايد سربازي افتخار و شغل محسوب ميشد،نشد،اينجا آش خور لقب گرفتيم.

روزهايي كه بايد به راحتي سر كار ميرفتيم،نرفتيم.اينجا جوان اصل چهل و چاري لقب گرفتيم.

روزهايي كه بايد زندگي ميكرديم،نكرديم.اينجا جوان اقتصاد جراحي شده لقب گرفتيم.

و نمي دانم اين روزها تا كي بايد ادامه داشته باشد.اصلا نمي دانم چرا همه اين چيزها از گور ما نسل سومي ها بلند ميشود.و به قول ماني:اينجا نه دلي به دريا مي زند و نه پرنده اي عاشق مي شود،عاشق كسي است كه كله اش بوي قرمه سبزي بدهد.

يا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:22  توسط رولی  | 

امام در گلپايگان:

يادش به خير چه روزي بود،يك روز رويايي و به ياد ماندني كه حتي توي خواب هم نمي ديدم.

در يك روز گرم تابستاني يكي از بهترين روز هاي زندگي برايم رقم خورد.

آن روز باور نكردني كه امام را زيارت كردم.

اصلا باور نمي كردم كه امام به ديدن من بياد.

دورادور تعريفش را از رفقا شنيده بودم و با روحيه اش آشنا بودم.

حاجي ميگفت:بايد او را از نزديك ببيني تا بفهمي چه مرد نازنيني است،راست ميگفت:در همون لحظه اول ديدار پس از سلام و احوال پرسي سراغ خدا را ازم گرفت،گفت:مسجد اين دور و بر كجاست؟

گفتم:امام شما خسته اي راه زيادي آمده اي فعلا استراحت كن،بعدا با خداي خودت راز و نياز كن

سريعا اخمي كرد و گفت:اول خدا،گفتم: امام بايد بريم مسجد عمو علي

گفت:زود باش آدرس بده

سوار ماشين شديم و رو به مسجد عمو علي راه افتاديم،امام مرتب به راننده مي گفت كه سريعتر حركت كند،تعجب كرده بودم ،گفتم امام لطفا يواش تر خطرناكه؟

حاجي گفت:براي رسيدن به خدا هيچ كس جلودار امام نيست؟،فايده نداره اصرار نكن.

به غير از حاجي دو نفر روحاني بزرگوار ديگر به اسمهاي حاج حيسين ميرزايي،و حاج حامد عراقي،امام را همراهي مي كردند.

روحيه خدا جويي امام در انها هم تاثير عجيبي گذاشته بود و سعي مي كردند زودتر به مسجد عمو علي برسند.

چيزي نمي گفتند اما از چهره شان مي شد اين را فهميد.

خلاصه به مسجد كه رسيديم من پيشاپيش حركت كردم،عمو علي آن خادم پير نازنين امام را نشناخت،وارد مسجد شديم،امام،حاج حسين و حاج حامد رفتند و در حالي كه از خود بي خود شده بودند،با خداي خود راز و نياز مي كردند،من و حاجي خشكمان زده بود.

فقط تنها كاري كه در آن لحظه ازمون برآمد تنها ثبت اين خاطره در ذهنمان بود كه اين سه بزرگوار چه طور براي رسيدن به خدا از هم سبقت مي گرفتند.

يادشان به خير و راهشان گرامي باد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:13  توسط رولی  | 

اگر تنهاترين تنها شويم بازم خداهست

ديگه چيزي برا از دست دادن ندارم،فردا ميرم تكليفمو باهاشون روشن ميكنم،بابا ديگه به اينجامون رسد،چي ميخاند از جونمون؟

اين حرفو مصطفي داشت با عصبانيت به دوستش حميد مي زد،راست ميگفت اين درد دل تموم بچه هايي بود كه پس از 17 سال زحمت،تونسته بودند اين مدرك مهندسي كشاورزي را بگيرن،حالا بعضي هاشون كه مثلا وضعشون نسبت به بقيه بهتر بود،ناظر مزارع يا باغات بودند با سالي چندر غاز،بدون بيمه،كه اگه به 12 ماه تقسيمش ميكردي به اندازه عيدي كارمندان دولت هم نمي شد.

تازه برا گرفتن اين پول بايد به صد تا كس و ناكس جواب پس مي دادند،حتي آبدارچي اداره كشاورزي هم ازشون بازخواست ميكرد.چقدر بدبختند اين نسل!

مصطفي با عصبانيت مي گفت آخه تبعيض تا كي؟ناظراي ساختمون ناظرند ما هم ناظريم؛اي خاك بر سرمون؛چقدر مي خواستم انصراف بدم برم دنبال يه شغل ديگه؛چقدر احمقي كردم چقدر؟

اگه با پول اين مدرك لعنتي را گرفته بودم دلم نمي سوخت،ما كه مثلا بچه درس خون بوديم،گفتيم دانشگاه ملي درس خونديم،پس دولت يه جوري دستمون را يه جايي بند ميكنه؟پس چي شد كجا رفت؟

ديگه آبرو برامون نمونده،اي كاش اسم اين مهندسي لعنتي را از رومون برمي داشتند،لااقل مي رفتيم سر ميدون برا كارگري روزي 20 هزار تومن مي گرفتيم.

حميد كه اميدش سالها بود از همه جا قطع شده بود گفت:مصطفي جون اين راهي كه تو رفتي من 10 سال پيش رفتم فايده نداشت،حالا مي بيني اين يه لقمه نوني كه دارم از اين مغازه سبزي فروشي در ميارم،صد بار شرف داره به اين چندر غاز،كه ميخاند با هزار سين جين و منت بهمون بدند.

برو رفيق كه خوب تصميمي گرفتي.

حالا منم در جواب اين دوستان ميگم:

اگه نخورديم نون گندم اما ديديم دست مردم

ما نسل سوخته ايم بايد بسوزيم تا ديگران در آسايش و راحتي باشند.

پس بسوز و دم برنيار كه به قول ماني:كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:36  توسط رولی  | 

دوستان عزيز:

حامد،هادي،فريبرز،صمد لورنزو اسپاگتي مگنا،حيات(ماني)،احمد دودره باز،فرد،صياد،صمد زارع،ممد حاجي هاشمي و ..............

خاطرات من در شيراز بدون شما صفايي نداشت،كه اين موضوع عملا با مسافرتم به هاوايي برام اثبات شد،واقعا ترم بدي بود.

من با دوستي با شما صفا،صميميت،معرفت،صداقت،و بي ريايي را تجربه كردم.

حيف كه زود گذشت حيف

حيف كه غير از اين خاطرات هيچ چيزي نيست كه بتونم دلمو بهش خوش كنم.

چهار سال ياد همش بخير

ياد اون روزي كه برا اولين بار رفتيم خونه صياد برا پرواز

ياد بالكن اتاق 224،چند نفري مي نشستيم و خرما مي خورديم.

ياد اكيپ 6 نفرمون

ياد مسافرتم به هاوايي و بدبختي شما

ياد صمد بازي و داروي نظافت و خودكشي

ياد تقلب هايي كه ميكرديم

ياد پروازهاي دسته جمعي،نخلستان،بليط،خياطي،گل بارون زده،فضاي روحاني224،ترانه داريوش.

ياد سوتي هايي كه برا هم مي ساختيم.

ياد القابي كه به من مي دادين:

راننده اتوبوس

آشپز مشهور رستورانهاي پاريس

سرنگهبان نخلستان

وكيل مدافع غلام ايزدي در بيدادگاه پروين

برنده جايزه نوبل به خاطر كتاب يك ترم در هاوايي

ستاره مشهور هاليوود به خاطر بازي در فيلم: من صمد را دوست دارم.

وزير راه و ترابري

پدر علم سوتي لوژي

دارنده ركورد خواب بدون قرص در خوابگاه

رتبه دوم پرورش اندام جهان

گريدر طرح و نامزد جانشيني مهندس خردنام

فرشته نجات دختران فراري در بوستان آزادي و ..............

هميشه و در همه حال هر جا باشم،فقط با خاطراتتون زنده ام و حال مي كنم.

و به قول فريبرز:

ياد باد آن تل كه شد در دست موريس اوستاد

ياد باد خاكستر لول صمد در دست باد

ياد باد آن ميل قرمز در كف دايي مراد

ياد باد آن روزگاران ياد باد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:35  توسط رولی  | 

به دنبال گمشده

تو قفس كتاباشوكه نگاه مي كردي،جز صادق هدايت چيز ديگه اي نمي ديدي.

اون قدر با گوشه نشيني حال مي كرد،كه يه جورايي تموم بر و بچ خوابگاه چهار،گوشه نشين قلبش شده بودند.

مي گفت: سالهاست به دنبال گم شده اي هستم،ولي پيداش نمي كنم،دست رو هر دختري مي زارم،دو روز نشده مي ره خونه بخت، تو محل انگشت نما شدم،برام نذر ميكنن،اونايي كه دختراشون ترشيدند،به من ميگن:به دختراي ما هم يه نظري بنداز،تا بختشون وا شه.

چند سال پيش،قصه زندگي شو برام گفت،تلخ و دردناك،از اون عشقش كه تو بغلش مرده بود گرفته،تا اين آخري كه گذاشتشو رفت خارج.

مدتي براي تسكين دردهاش همه كاري كرد،به افيون روي آورد، بعد حشيش و ماري جوانا و مشروبات الكلي؛ولي هر كاري مي كرد قلبش آروم نمي گرفت.

همش زير لب زمزمه مي كرد،در زندگي زخمهايي است كه مثل خوره روح انسان را به آهستگي در انزوا مي خورد و مي تراشد،تنها پادزهر اين دردها ترياك و افيون است،كه آن هم در دراز مدت بر شدت درد مي افزايد.

اون داشت با اين كارها خودشو تو باتلاق خاطره هاش غرق مي كرد،تا اين كه خدا مسير زندگي شو عوض كرد.

اون حالا ديگه به گذشته اصلا فكر نمي كنه و نگاش به آينده است،و داره از زندگيش لذت مي بره.

و شنيدم كه امروز پنج ماهه شده به همين خاطر اين مطلب و نوشتم كه بهش بگم حاجي جون پنج ماهگي ات مبارك!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:4  توسط رولی  | 

ماه رمضان و صمد:

يه رفيق داشتيم به اسم صمد،كه با كارهاي غير منتظره اي كه انجام مي داد،همه را غافلگير مي كرد.

به خاطر همين كاراش اسمهاي زيادي براش گذاشته بوديم،مثل:صمد لورنزو اسپاگتي مگنا ،آبليمو، عبدل، خرس قطبي و ......

يه شب ماه رمضان موقع سحر،هادي ،فريبرز و صمد اومدند اتاق ما كه با ما سحري بخورند.

من و حاجي تازه از خواب بيدار شده بوديم و داشتيم غذاهامونو گرم مي كرديم.

حاجي نمي دونست كه اونا سحري گيرشون نيومده،به همين خاطر ظرف غذاشو برداشت و رفت كه شروع به خوردن غذا كنه. يهو من بي مقدمه گفتم: بچه ها غصه نخورين،يه غذا داريم چهار نفري مي خوريم.

حاجي كه تنها خوري تو مرامش نبود،خيلي به غيرتش برخورد،خيلي آروم درب بالكن را باز كرد و ظرف غذا را از پنجره انداخت بيرون و گرفت خوابيد.

اين حركت حاجي تاثير عجيبي روي صمد گذاشت .

اين قضيه گذاشت.

يه شب موقع افطار من تو رختخواب دراز كشيده بودم.

حاجي اومد بيدارم كرد و گفت رولي بلند شوافطارشده،چلو كباب گرفتم بدو بيا غذا را افتتاح كن.

يه هو صمد مثل اجل معلق از راه رسيد.

بهش گفتم:خوب وقتي اومدي بيا با ما افطار كن.

گفت نه مرسي،همين الان دارم از سلف برمي گردم،تكميل تكميلم نوش جان و رفت نشست روي تخت

نشستيم كه افطار كنيم ،حاجي به من اصرار مي كرد كه غذا را شروع كنم ،من به اون و دو سه بارهمين جوري به هم تعارف كرديم.

يه دفعه صمد آبليمو بدون مقدمه غذا را از جلوي ما برداشت و درب بالكن را باز كرد و غذا را پرت كرد.

من و حاجي با تعجب به هم نگاه كرديم.

چند ثانه بعد صداي ظرف غذا از طبقه هم كف خوابگاه بلند شد،تازه اون وقت بود كه ما فهميديم،عبدل از حركت اون شب حاجي جوگير شده و باز هم دست گل به آب داد.

فردا تو دانشكده كسي نبود كه به اين بدبخت ندونم به كار بد و بيراه نگه.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط رولی  | 

بر اساس سرگذشت زندگي احمد do dare baz

همه چيز با يك شوخي شروع شد،اون شبي كه به احمد گير داده بوديم كه يه بلايي سرش مياريم،تقصير خودش بود،نامردي بزرگي كرده بود.

قضيه را كه به حاجي گفتم،خونش به جوش آمد،گفت:بلند شو بريم سراغش،

به بهونه پرواز كشونديمش اتاق fred.

حاجي در را قفل كرد،گفت: احمد خونتومي ريزم نامردي ميكني؟

احمد اول فكر كرد شوخيه ولي يه كم كه گذشت ديد موضوع خيلي جديه.

دو نفري بهش حمله كرديم،زير دست و پاي ما فقط التماس مي كرد،نه رولي نه حاجي تو رو خدا اين كار را با من نكنيد.

داشتيم كارشو تموم مي كرديم كه يهو زد زير گريه؛اگه ولم كنين هر كاري بگين مي كنم.

دلمون براش سوخت،حاجي گفت:تا فردا فرصت داري جبران كني.

فردا ظهر شد،احمد اومد دنبالمون،گفت:آماده شين بريم.

فكر مي كرديم مي خاد بپيچونه ولي به سيد علاالدين كه رسيديم كم كم باورمون شد.

مدتي تو كوچه پس كوچه هاي سيد علاالدين رفتيم تا به محل مورد نظر رسيديم.

احمد در زد،من و حاجي مات و مبهوت به هم نگاه مي كرديم.

وارد شديم،چند نفرنشسته بودند،من دستم داشت مي لرزيد،حاجي گفت: رولي بلند شو بريم اينجا جاي ما نيست و ................

اينجا بود كه فهميديم احمد dodar باز هم ما رو پيچونده.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:0  توسط رولی  | 
بیش ازاين هجرتو را تاب شكيبايي نيست

 تو توان مني وبي تو توانايي نيست

 بي تو در ديده من سرمه بينايي نيست

بهر من بي رخ زيباي تو زيبايي نيست

 به دلم شوق وصفا هستي و مي دانم من

مهندس سارا

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:30  توسط رولی  | 
مهندس سارا مطلب قشنگی فرستاده میزارمش اینجا همه استفاده کنن:

وقتي نقاب محور يكرنگ بودن است

معيار مهرورزي مان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوشي وعشق بازي است

اصلا" كدام احمق ازاين عشق راضي است؟

اين عشق نيست فاجعه قرن اهن است

من بودني كه عاقبتش نيست بودن است

بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

 روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران رياكار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفاكارزنده اند

يعقوب درد مي كشدوكور مي شود

يوسف هميشه وصله ناجور مي شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:29  توسط رولی  | 

به ياد بسپار:

((آن كس كه مي پندارد تمامي ميوه ها زماني مي رسند؛كه توت فرنگي از انگور هيچ نمي داند.))

كم كم دارم خودم را فراموش مي كنم؛

من كي ام ؟

از كجا آمده ام؟

به كجا مي روم؟

در اين مسير جولانگاه دشت بي كسي؛روزگار سيلي غريبي به من و همه هم قطاران من زده است.

كجايند مناديان حق و عدالت؟كجايند آن مهرورزان علي سرشت؟

نفسمان در سينه حبس شد و كسي به دادمان نرسيد؛چگونه ببخشيم آنها را؟

به ياد مي سپاريم نهالي را كه كاشتيم؛با خونمان آبياري كرديم؛هرسش كرديم؛در مقابل تندباد روزگار محافظتش كرديم تا درخت به بار نشست.

اما نمي دانم چرا ثمره اين درخت؛غذاي شغالان و روباه صفتان شد.

به ياد مي سپاريم؛به ياد مي سپاريم؛اين لحظه ها را

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:23  توسط رولی  | 

مي خوام از هادي خطيبي ، دايي ميرحسين، صمد زارع، همچنين مهندس سارا

 كه با نظرات قشنگشون به من روحيه ميدند تشكر كنم و بگم:

دوستان عزيزم من فقط شاگرد شما هستم و اگه چيزي هم ياد گرفتم از محضر شما بوده

بازم بهم سر بزنين و اگه جايي را دارم اشتباه ميرم بهم بگين.

يا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:22  توسط رولی  | 

نزديك به سه دهه از عمرم مي گذرد؛در اين سالها هيچ كار مفيدي را به سرانجام نرساندم؛احساس حقارت و پوچي مي كنم؛همش دم از نا اميدي مي زنم.

يادمه حاجي هميشه بهم مي گفت مورفي:آخه يه قانوني هست به اسم مورفي كه مي گه:اگر از بين صد ها راه فقط يه راه حل اشتباه وجود داشته باشه ما آن را انتخاب مي كنيم.

بابام بهم مي گه پسر اينقدر ناشكر نباش؛به زير دستات نگاه كن؛ببين چه جوري زندگي ميكنن؛

راست مي گه وقتي به زندگي هاشون نگاه ميكنم كه برا اين كه زنده بمونن چه كارهايي ميكنن؛

دلم ميگيره ناجور؛مثل غروبهاي جمعه

اي خدا جون چرا بايد اينجوري باشه؟چرا

از طرفي مي گم چرا تو مخ ما ايرانيا كردن كه با نگاه كردن به زير دستامون خودمونو تسكين بديم؟

چرا نبايد به بالاسري هامون نگاه كنيم؟

شايد برا اينه كه مي خواستند سر از كاراشون در نياريم؛

و آيا بالاسري هاي ما به زير دستاشون نگاه ميكنن؟ فكر نكنم.

عجالتاً به قول گوته كاش چيزي مي گفتم كه ارزش آن از خاموشي بيشتر باشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:21  توسط رولی  | 

رواندازم آسمان است

وبالشم خشت

در كنار درب بسته مغازه ها

يا در هتل كارتون

شب و روز سپري ميكنم

آيا انسانيت را فروخته اند؟

من يك بي خانمان هستم كه اشتباهي

پا به اين دنياي بي رحم گذاشته ام

چه كسي بايد جواب اين بي عدالتي ها را بدهد؛چه كسي؟؟؟

سرگذشت بالا مربوط به يكي از هزاران بي خانماني است كه در گوشه گوشه شهرها زنده ماني ميكنند.

ياد اين جمله زيباي دايي افتادم كه هميشه از داريوش زمزمه مي كرد:

پدر؛پدراگر آن شب؛آن خوش خلوتي ها نمي كردي

تو اي مادر؛اگر آن شوخ چشمي ها نمي كردي

تو هم اي آتش شهوت شرر بر پا نمي كردي

كنون من هم به اين دنيا نمي بودم.

و حرف آخر اين كه به خدا اين بي خانمان ها و همچنين ما نسل سومي هاي بي چاره چيز زيادي نمي خواهيم؛فقط مي خواهيم زنده بمانيم!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:47  توسط رولی  | 

سال چهارم دانشگاه بوديم؛يه شب به دايي گفتم؛چقدر بده كه ما تو اين چهار سال يه كلاسم با هم نداشتيم؛دايي كه داشت به چك ليستش نگاه مي كرد گفت غصه نخور همين فردا مي رم طرح آزمايشات را تو گروه شما مي گيرم.

چند روز گذشت تا بالاخره دايي شد همكلاسيمون؛ولي از بدي روزگار اين كلاسه ساعت هفت صبح بود به طوري كه ما نمي تونستيم بين خواب و كلاس يكي را انتخاب كنيم و اكثرا مي خوابيديم؛شب قبل اولين جلسه كلاس به دايي گفتم فردا هر جوري شده بايد بريم كلاس؛

فردا صبح وقتي ساعت داشت از شدت زنگ زدن هاي متوالي باطريش تموم مي شد يه دفعه دايي دستشو گذاشت رو ساعت و گفت امروز بخواب جلسه بعد مي ريم.

چند جلسه همين طور گذشت.

يه روز يكي از بچه ها اومد اتاقمون و گفت:استاد پيغوم داد به فلاني و فلاني بگين اگه يه جلسه ديگه غيبت كنن بايد برن حذف كنن.

نشستيم كلي با دايي نقشه كشيديم كه يه جلسه من ميرم اسم دو تامون و مي نويسم؛يه جلسه تو برو.

خلاصه جاسه اول من رفتم و هر طوري بود؛جوري كه استاد نفهميد برا دوتامون حاضري زدم.

نوبت دايي كه شد گفت رولي من حالم خيلي بده اين جلسه را هم تو برو؛من دفعه ديگه مي رم و آنقدرهي ما رو چوب كاري كرد ونوبتش را نرفت تا ترم هم تموم شد.

جلسه آخر استاد خواست هت تريك كنه و اون كسي را كه يه ترم سر شو شيره ماليده و مرتب جاي دو نفر حاضري زده را گير بندازه؛يه دفه گفت بشينيد حاضر غايب كنم؛اسم هر كي رو خوندم از كلاس بره بيرون.

خيلي ترسيده بودم؛داشتم خدا خدا ميكردم چه بهونه اي بيارم؛كه يكي از بچه ها به اسم علي نصيري بدبخت كه مرتب سر همه كلاسها حاضر بود و اين دفعه؛يكي از دوستاشو به جاي خودش فرستاده بود تا حاضري شو بزنه؛ گير افتاد.

استاد به دوست علي گفت اسمت چيه؟قيافت برام آشنا نيست؟

طرف هم كه مي خواست اسمي از علي نبره گفت:ببخشيد من اومدم سر كلاس استفاده كنم.

كه استاد با عصبانيت گفت ساعت هفت صبح اومدي استفاده كني؟حالا بهتون نشون ميدم و.........

قضيه را كه برا دايي گفتم آنقدر خنديديم؛هم به علي نصيري كه گير افتاده بود؛هم به خودمون؛مثلا ما مي خواستيم بعد از چهار سال يه كلاس با هم داشته باشيم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:43  توسط رولی  | 

دلم گرفته تر از هر غروب پاییز است

                                               وبا هجوم تر بادها گلاویز است

کویر نیستم اما به جای رویش سبز

                                               تن کویری ام از خار خشک لبریز است

و سالهاست که چشمم به سمت قافله هاست

                                              به جاده ای که از ابهام لبریز است

کلاغ ها همه مشتاق دیدنم هستند

                                              من آن مترسک پیرم که قلب جالیز است

و جیرجیر نفسهای خوبیم اما

                                             نشانه هدفی مبهم و غم انگیز است

 

به جرم پیر شدن تکه تکه خواهم شد

سزای سادگی ام لمس اره ای تیز است

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:10  توسط رولی  | 

داشتم کتاب ضرب المثل های ملل را می خوندم

یه ضرب المثل چینی نظرم را جلب کرد

((تاریکترین ساعت شب قبل از طلوع آفتاب است.))
به راستی معنی این ضرب المثل چیه؟؟

یادمه تو دوران دانشجویی داشتیم با بچه ها صحبت میکردیم

صمد لورنزو اسپاگتی مگنا که به خاطر خوابهای طولانیش بچه ها بهش میگفتن خرس قطبی گفت:

دوست دارم همیشه شب باشه

یه دفعه دایی که از عصبانیت سرخ شده بود گفت:واقعا عجب لری هستی الان چندین ساله شبه و تو حالیت نیست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:8  توسط رولی  | 

آي راننده اتوبوس ته كلاس چه كار ميكني؟اين حرفا استاد سر كلاس به يكي از بچه ها زد؛

بيچاره همش بد شانسي مي آورد خوب يادمه وقتي را كه استاد بهش گفته بود اگه يه جلسه ديگه غيبت كني يا دير سر كلاس بياي بايد بري حذف كني؛

با هادي خطيبي سر غيبت و تقلب تو امتحان كورس گذاشته بودند؛

يه روز طبق معمول كلاسش دير شده بود داشت با عجله مي دويد و فكر ميكرد چه بهونه اي برا استاد بياره؛وارد كلاس شد؛آي آقا كجا ميري مگه نگفتم حق نداري دير بياي ؛اينا استاد بهش گفت ؛زير لب گفت ببخشيد؛داشت ميرفت بشينه كه استاد دوباره موجي از ناسزا را روانه اش كرد؛

در اين بين هادي خطيبي وارد شد؛استاد كه حالا عصباني تر به نظر مي رسيد نعره اي زد و گفت برو بيرون؛اما هادي امانش نداد؛اگه اينجا دبستانه كه هي سوال و جواب ميكني ؛دوست داشتم دير بيام ؛دانشجو هزار تا كار داره؛اصلا به كسي ربطي نداره و .....استاد ديگه چيزي نگفت هادي رفت نشست.

اين حرفاي هادي تاثير عجيبي بر اين دوستمون گذاشت؛

يك هفته گذشت؛واي دوباره ديرم شد؛ولي اين دفعه بلدم چكارش كنم بدتر از هادي خطيبي سر كلاس سكه يه پولش ميكنم؛

آهاي كجا ميري نيم ساعت از كلاس گذشته اگه معتادي كه همش دير مياي سر كلاس برو بيرون؛نمي خام برم بيرون اگه تو معلمي و من بچه كلاس اولي فكر كردي كي هستي؟استاد با عصبانيت فرياد زد سر جلسه امتحان بهت ميگم كي هستم؛حالا برو بشين راننده اتوبوس؛همه بچه ها خنديدند؛

حسابي ضايعش كرد اگه اين رفتاري كه استاد امروز باهاش كرد به گوش حامد ميرحسيني ميرسيد ديگه كارش تموم بود صد تا ديگه ميذاشت روش و به گوش همه ميرسوند؛

داشت به اينا فكر ميكرد كه هادي خطيبي آمد؛استاد به سمت در رفت

هه هه هه همون من ضايع نشدم الان هادي بدتر از من ضايع ميشه اينها را راننده اتوبوس داشت زير لب زمزمه ميكرد؛

كجا بودي تا حالا؛مگه نگفتم حق نداري ديگه دير بياي؟

استاد ببخشيد كه وقت با ارزش شما و كلاس را گرفتم من واقعا معذرت ميخام ديگه تكرار نميشه اينا را هادي گفت؛اينجا بود كه استاد آرام شد و با نهايت ادب گفت بفرماييد بشينيد.

اينجا فقط راننده اتوبوس بود كه غرق در افكارش شده بود و داشت فكر ميكرد نتيجه دوگانگي رفتار استاد بين او و هادي چيه؟!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:22  توسط رولی  | 

مي گويند جاي پرنده در قفس نيست

ولي ياد تو در قلب من زنداني ست

پرنده از قفس گريخت؛قلب من شكست

ولي ياد تو همچنان باقي ست

حامد ميرحسيني

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:19  توسط رولی  | 

اين سوتي ها بخشي از زندگي دانشجويي دوستاني است كه به سوتي گرفتن از هم ديگه معتاد شده بودند و اين اواخر برا هم سوتي مي ساختند و ديواراي اتاق هاشون پر شده بود از سو تي هاي جورواجور.

دايي حامد:چند سال ديگه چه جوري به من بگن حامد تو ديدي اسم يه آدم 40 ساله حامد باشه!!!

حيات:پرتقال خوردني نيس پوست كندنيه؛نه منظورم نوشيدني بود!!

صمد لورنزو اسپاگتي مگنا:يه فوت به اندازه يخچال 14 اينچه؛نه منظورم تلويزيون 14 فوت بود!!!!

فريبرز:امشب شب عاشوراس(21 رمضان)!!!

موريس:اين چايي همونه كه توش پلاستيك درست كردي!!!

دايي حامد:ساسان يه فال بگير 4 حرفي به نيت14 معصوم!!!

موريس:فريبرز ماست و خيار نخور؛تو دلت شير ماست ميبنده؛رو دل بند ميشي!!!

مودبيان:زندگي بس ناجوانمردانه سرد است!!!!

موريس در جواب سوتي بالا:درستش سخت استه مگه نه!!!!

صمد زارعي:بابا اين كتابه رو با ماشين حساب تايپ كردند!!!

دايي حامد در سلف دانشگاه:آقا تو رو خدا رون نذار؛سينه بذار(غذا ماهي بود)!!

موريس:دختري كه 160 سانتي متره آنقدر بلنده كه انگار يه متره!!!!

صمد زارع:استخاره كن تا برات فال بزنم!!!!

امين:سگ مرد؛خورد!!!!

در كلاس آزمايشگاه بيماري؛استاد:شكل ميكروب را روي ساعت 12 ميكروسكوپ ببينيد؛موريس:استاد به خدا ما ساعت 12 تربيت بدني داريم!!!!!

صمد لرنزو اسپاگتي مگنا:ساعت 12 ظهر؛امشب چقدر گشنمه!!!

موريس:ستار از بچگي ريش داشت؛نه منظورم كودكيش بود!!!!!

دايي حامد:نكن صورتتو تميز با اين عرقتو!!!

ابو دودر:جزوه سوالات ژنتيك بيوشيمي را داري!!!

فريبرز:به طرف شماره داديم گرفت؛بعد هم براش زنگ نزديم!!!

موريس:من خوراك همبرگر بخورم سحر را است!!!

دايي حامد:نوار را ضبط كرديم رو كامپيوتر!!

موريس:اسهال باعث ميشه DNA هاي ضروري بدنت دفع شه!!!!!

حيات:چيه همه زانوي غم به دل گرفتيد!!!

موريس:حامد تو مثل كسي هستي كه تو سر بالايي ترمز بريدي!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:17  توسط رولی  | 

تو كه غمي زين ميانه نداري

دل پر دردي از اين زمانه نداري

برو بمير كفن آماده است

تو كه حرف حسابي براي گفتن نداري

حيات باقري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:12  توسط رولی  | 

روزنامه را ورق مي زنم؛از چيزي كه ميبينم شوكه ميشم

24 درصد جوانان به سمت مصرف مواد مخدر شيميايي مثل كريستال و كراك روي آورده اند؛

يعني يك چهارم نسل جوان مملكت مرده به حساب آمده اند؛

خدايي مرگ شاخ و دم ندارد؛

مرگ فقط از تپش افتادن قلب نيست؛

مرگ زنده بودن و حق نفس نكشيدن است؛

مگر اين بدبختها خود خواسته اند به سمت اين بلاي خانمانسوز بروند؛ما هر جا معتادي را مي بينيم فكر ميكنيم با يك قاتل يا جاني روبرو هستيم.

شرايط بد زندگي؛باعث شده تا آنها بخواهند با كشيدن اين مواد چند ساعتي را آسوده خاطر از اين دنياي وانفسا به سر ببرند؛

تاريخ كساني را كه اين شرايط را براي ما نسل سومي ها فراهم كرده اند نمي بخشد؛

هر جا حرفي زده ميشود به خاطر شانه خالي كردن اززير مسوليت؛با گفتن كلمه قاچاقچي خود را تبر‌‌ئه مي كنند.

واي به حال كساني كه به صداي طنين كلنگ كوركن از خواب بيدار مي شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:8  توسط رولی  | 
اين وبلاگ دست نوشته هاي يك نسل سومي انقلاب است؛كه شايد نداند كاتاليزور فلان واكنش شيميايي چيست؟ اما فقر و بي عدالتي را خوب مي فهمد؛اي كاش آنهايي كه داعيه عدالت خواهي دارند؛نيم نگاهي به اين نسل سوخته مي كردند.
ستاره اي ستاره غريب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد
صداي گريه ام به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمي رسد؟
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:49  توسط رولی  | 

هر كسي خواست باور نكند

شاهدم مهتاب است

شاهدم چند خدا

شاهدم جاده متن شب است

راهي از نخلستان

تا به نفرينكده اي

ساكنانش همه بي خواب

ولي تشنه پرواز

بدانجا كه نمي دانم من

 هر كسي خواست باور نكند

من به چشمم ديدم كه خدا با ما بود

من شنيدم گل باران زده از حنجره گرم خدا جاري بود

من خدايي ديدم نفسش حبس به حبس ابدي

 من خدايان را دور آتش به عبادت ديدم

و خدايان هوس معصيتي در دلشان مي جوشيد

بهر يك كام دگر

تنشان مئ خاريد

دو سه نا كام دگر

 هر كسي خواست باور نكند

چون خدا مي داند كه خدايان خودشان فهميدند

كه خدا و خرما هر دوشان لازم و ملزوم همند.

فریبرز

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:34  توسط رولی  | 

پرنده از مترسكها اصلا نمي ترسد

چون او خوب مي داند

آن موجود بي رحمي كه

مشتي كاه را مصلوب كرده

گرسنه بودن گنجشك را هيچ نمي فهمد

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:32  توسط رولی  | 

سال اول بود كه به عنوان ناظر گندم تو اداره كشاورزي كار مي كردم؛يه ما فوق داشتيم كه بچه ها بهش مي گفتن خورزوخان؛اصلا منطق نداشت به بهانه هاي واهي به بچه ها گير مي داد؛خون همه را كرده بود تو شيشه؛هيچ كس جرات نداشت رو حرفش حرف بزنه؛اصلا روحيه ام با زور شنيدن سازگاري نداشت؛دايي هميشه مي گفت بايد در مقابل زور ايستاد؛نه ماه تحمل كردم و دم بر نياوردم؛اما در روزي كه حتي هيچ كس رفتنم را نظاره نكرد؛بدون اينكه به سختي هايي كه براي قبول شدن در امتحان و مصاحبه فكر كنم؛رفتم؛استعفا دادم؛فكر مي كردم برنده ام؛اما الان كه فكر مي كنم مي بينم بازنده اصلي من بودم به قول قديميا:خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:30  توسط رولی  | 

فقط به خاطر عشق و علاقه اي كه به شهرم دارم:

 Golpacity

the ever

lasting

pation

 

گلپايگان

مهر

 جاودان

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:27  توسط رولی  | 

اسمش حامد بود؛بچه يزد بهش ميگفتم دايي؛هنوز اون روز اولي را كه ديدمش خوب يادمه تو زمين فوتبال دانشكده؛مي گفت تو دانشكده دامپزشكي اتاق گرفته؛ولي قراره يه جورايي برگرده به جايي كه تعلق داره يعني دانشكده كشاورزي؛هميشه وقتي با سرويس دانشكده داشتيم بر مي گشتيم خوابگاه ته اتوبوس مي نشست و ترانه صبر ايوب را مي خوند با اون صداي نازش؛همه را جادو ميكرد؛دير همديگر را پيدا كرديم از زماني كه من داشتم مي رفتم هاوايي مرام و معرفتش بهم ثابت شد؛عروسي خواهرش بود ولي به خاطر من نرفت موند تا كارم درست شد دست آخرم كه داشت مي رفت يه بسته اسكناس گذاشت تو جيبم و گفت بگير لازمت ميشه؛نمي دونم از كجا مي دونس من پول ندارم؛از هاوايي كه برگشتم؛پيش صمد لورنزو اسپاگتي مگنا؛ اتاق گرفتم (اين اسم را دايي براش گذاشته بود؛بچه لر زباني كه همش ماكاروني ميخورد و سيگار مگنا ميكشيد) اما همش پاتوقم پيش دايي بود؛يه روز با لرنزو سر صمد بازي (بازي كه چند نفري ابداعش كرده بوديم و به اين صورت بود كه هر كس با هر وسيله اي كه داشت به صمد حمله ميكرد؛ميزدش و فرار ميكرد)دعوام شد و از اون روز به بعد بود كه رفتم اتاق دايي و از اينجا بود كه دوستي ما به برادري تبديل شد.هر شب با هم تو اتاق 224 زير نور زرد كمرنگ در حالي كه ترانه داريوش ديوونمون ميكرد با هم خلوت ميكرديم؛و الان كه 4 سال از اون تاريخ ميگذره رابطمون نه تنها كمتر نشده بلكه اگه يه روز از هم بي خبر باشيم اون روز شب نمي شه.    

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:12  توسط رولی  |